درد بی طبیب

بچگی موسم بازیگوشی و جست و خیز است،حیاطهای بزرگ و سنگفرش از خشت و دویدن دور حوض و یا بستن طناب به شاخه درخت و تاب خوردنهایی که لذت زیادی داشت و یا طی کردن چند باره پله های سنگی رو به پشت بام بودن در شوشتربرای بچه ها لذت بخش می نمود،

گاهی طاقت بزرگترها از سر و صدای بچه ها سر می رفت و نه از ته دل بلکه از فرط بی طاقتی نفرین می کردند و ماهم بی خیال بودیم ! به یاد می آورم خانه مادربزرگ با جمع زیادی از بچه ها که محله را از سر و صدا بر می داشتیم و پیرزنهای همسایه که با کلافگی از لب ایوان پایین می آمدند و از خانه بیرون می رفتند، بی بی تنها می شد و طاقتش بسرمی آمد و از رفتن پیرزنهای اطرافش دلگیر بود و غُرغُر می کرد،

صدای جیغ پسر خاله با صدای نازکش اعصاب را سوهان می کشید !بی بی چاره ای نداشت و برای آرام کردن بچه ها هندوانه ای را قاچ می کرد و به بچه ها می داد اما کارساز نبود و جیغ های ممتد فضا را تسخیر می کردند وبهم پریدنها وپرتاب پوست هندوانه هم قشقرقی دیگر می شد!

مادربزرگ توان رفتن به شوادون را نداشت وازپله های آن برایش خاطره ای باقی مانده بود، چنان اذیت می شد و گاهی از کوره در می رفت که با صدای هر جیغ جمله ای را تکرار می کرد:ای درد بی طبیب!! سالهای بسیار می گذرد و انگار این جمله مادربزرگ از ته دلش برخاسته بود و به درد ی گرفتار شدیم که طبیبی برای درمانش یافت نمی شود نه من بلکه همه  اهالی شهر ! به مرض مزمن گرد وغبار و هجوم ریزگردها عادت کرده ایم و هر چه فریاد می زنیم خبری نیست ،صدایمان هم  هرگز مانند بازیگوشی در خانه مادربزرگ بالا نمی آید و تنگی نفس کلافه کننده شده است و چاره ای هم نداریم و طبیبی را برای درمانش نمی یابیم هرروز گوشها را برای خبر هواشناسی تیز می کنیم و هیچکس را بیشتر از کارشناس هواشناسی بخش خبری در سیما نمی شناسیم!،

مادربزرگ سالهاست بار سفر را بسته و در خاک آرمیده است و نیست تا نزد او برویم و دستش را ببوسیم و از محقق شدن جمله اش که از فرط کلافگی می گفت برایش بگوییم و از وی بخواهیم تا حلالمان کند که حالا می فهمیم معنای جمله اش را که از ته دلش بیرون آمده بود! شاید از این درد بی طبیب رها شویم !گفتند که گرد وغبار ناخوانده مهمان می شود و در راه است !خدانکند بیاید!

سالها پیش آقا مصطفی سوارنژاد شعری را در مورد گرد و غبار سروده بودند و به نشریات ارسال کردند و پس از چند سال دو باره آنرا از صندوقچه اسناد بیرون می آورم و می خوانم انگار دیروز سروده است ! نمی دانم این بار می شنوند؟  

گرد بنشستست ،چون مهمان به خوان شهرمان

زرد پوش اندام گشته ، آسمان شهرمان

 

در دل اهواز مینالید و رخسارش کبود

پل سفید ، آن روسپید قد کمان شهرمان

 

چون سپاه خاک بر ارابه های باد شد

در خطر افتاده جان ساکنان شهرمان

 

هاله ی سرخی چو نار ، بر آسیاب شوشتر  

شعله ها خوردند تاریخ گران شهرمان

 

ریز ریز از عمر مردم این غباران کاستند

نرم نرمک کاستند از جام جان شهرمان

  

سالها عهدی ست مابین غبار و آسمان

سالها در خانه و خواب است خان شهرمان

/ 0 نظر / 21 بازدید