عبور از جاده

برای آماده شدن به منظور حضور درمحل کار به اهواز عزیمت کنیم و به مقصداهوازسواربر خودرو می شویم ولی شوشتر را به حال خود رها نمی کنیم! ازمجموع گفت و گپ های خودمانی هرکس وظیفه ای و مسئولیتی  را به دوش گرفت تابرای روزهای بعدوبهبودی اوضاع شوشتر عملی سازد !خودرو حرکت کرد و رفیق جاده شدیم ،هرکدام سخنی می گفت ودرمیان سخن ،صدای سبقت کامیونهای حامل ماسه سکوت راحاکم می کرد ومانع رسیدن صدامی شد وادای جملات کوتاه  هم با این روال طولانی می نمودعبور از جاده شوشتر در تاریکی هوا را دشوار می دیدم !نه از علائم خبری بود و نه از نور وباتوکل برخدا می راندیم و دل را به دریا سپرده بودیم !مانعهای سرعتگیر در بین راه که بی دلیل درمسیرقرارداشتند چاره ساز نبود و صدای مهیب عبور باسرعت تریلرها برروی موانع دل را می لرزاند!واز ترس اینکه مبادا کامیون ماسه که به سرعت از پشت سر در حرکت بود برخورد نکند مجبور می شدیم به گوشه جاده پناه بریم واو با حرکتی پرشی از روی سرعتگیرعبور کند و قصه وحکایت در میان خودرو در جاده شوشتر به اهواز گُل نمی اندازد،راه ما را به هر جا دوست دارد می برد و ما در این راه آمده ایم  و مسلوب الاختیاریم !باید به خانه رسید،واهل خانه در انتظار وما خیره در چراغهای عقب خودروهای عبوری که قرمز قرمز می شوند از فرط فشاری که گهگاه بر حلقوم پدال ترمز می آورند! رادیو را بازمیکنم تا سرگرم شوم همه در چُرتی فرو رفته اند ،نگاهم به جاده دوخته شده است انگار خطوط سفید میان جاده حرف می زنند و این بار صدای رادیو مانع می شود تانجوایش را بشنوم !ازدور مجموعه چراغهای قرمز رنگی که از توقف خودروها حکایت دارد را می بینم وتاملی می کنم  ،گویا اتفاقی افتاده است ، نزدیک انبوه چراغ توقف می کنم وسرنشینان که سراسیمه  بسوی خودرویی که از جاده منحرف شده است می شتابند من نیز همراه می شوم،مجروحان را به مراکز درمانی برده اند و جوانی که کودکی دربغل دارد و از سرنشینان آن خودررو حادثه دیده است ومبهوت به لاشه تکیده خودرو خیره مانده  است . از او می پرسم چه شد؟ می گوید الحمدلله بخیر گذشت ! کنار لب کودک خراشیده شده است و خونین است با دستمال تمیزش می کنم ومی پرسم کاری ندارید؟ تشکر می کند ومی گوید بستگان را اطلاع دادم در مسیر هستند ،برمی گردیم و سوار می شویم  چُرت همه پاره شدوصدای رادیو را بلند می کنم وترانه ای قدیمی را پخش می کنداز مازیار که پس از بیش از سی سال آنرا دوباره می شنوم :

اینقدراین دستاتو بالا و پایین نکن

لب بچه ماهی را با قلاب خونین نکن     ماهیگیر...ماهیگیر

اشک اون بچه ماهی توی آبها ناپیداست

صدای فریاداوتوی دریا بی صداست!      ماهیگیر....ماهیگیر

دستمال خونین از لبهای کودک را هنوز در دست دارم وبه آن نگاهی می اندازم ،تلاش می کنم اشکها جاری نشوند و حالا دیدکافی ندارم و اشکها مانع حرکت می شوند ! حالا تفسیر های مختلف همراهان از حادثه بیشتر کلافه ام می کند و ماجرای عبور برای رسیدن ماجرایی طولانی می گردد!که می توانستیم نگذاریم ! فقط کمی همت می خواهد و همدلی همراه با تدبیر. جاده با من مهربانی می کند،به اهواز رسیدم.

/ 0 نظر / 17 بازدید