سوگواره کودکی ها

 هرکس ساکن قدیمی شوشتر و گتوند است مفتخر به رفاقت با کارون است و سرشار از خاطره های رودخانه ای است ،با تماشای رود جست و خیزهای گذشته خویش را می بیند و مرور می کند،زبان رود را بخوبی می فهمد و درک می کند،من هم از همین قبیله کارونی ام ، با زبان رود آشنایم و سرودهای جریان آب را می دانم و از بر نموده ام که روزی دستهای کوچکم ساز آب را کوک می کرد و آهنگ می ساخت و می نواخت تا گازران کنار رود با ریتم ترانه ،مشت زدن بر لباسها را از عمق دل و محکم بکوبند تا از تمیزی چشمها خیره شوند و با همنوازی به کارشان سرعت بخشند ! شنا کردن در رودخانه فصل تابستان ،قرار گرفتن در گروه همسالان بود،بصورت عادت در آمده بود می توان گفت تمرین عاشقی،آزمون مردمداری و استقامت،فراگیری همزیستی،درس صداقت و یکرنگی و شکر صاحب کرم هستی که زیبایی را آفرید، بشمار می آمد ،میانه گرمای ظهر ،با سرپنجه انگشتان پا را به آرامی بر زمین می گذاشتیم تا مبادا بیدار شوند و از نعمت همنشینی با کارون محروم شویم، یعنی اوقاتی که اهل خانه درخنکای شوادون(سرداب) به خواب قیلوله فرو رفته بودند،دور از چشم آنان آرام ازپیچ و خمهای کوچه ها و زیر ساباتها ی شهر عبور می کردیم و خود را به ساحل زیبایش می رساندیم، با نگاه بر زلالی آب تن به آن می سپردیم و چشم به پهنه رود می دوختیم و با نگاه بر آن سلام می دادیم ! زمان از دست مان می رفت،ساعت معنانداشت وقتی برمی گشتیم مادر با دلهره بر سجاده نشسته بود و تسبیح می انداخت و گریه می کرد،تا نگاهش بر درب می افتاد و مرا می دید نفسی عمیق می کشید و لبخند برلب می آورد و می گفت: چرا به رودخانه رفتی ؟ نمی ترسی غرق شوی و آب تورا ببرد؟ در جوابش می گفتم : پسر بزرگای محله مواظب هستند و من فنون شنا را یاد گرفته ام!خیالت راحت باشد.  با لبخندمهربانانه اش می خواست تکرار نکنم اما روزهای بعد هم چنین می شد زیرا تن سپردن به زلالی رود و نشستن با تن خیس بر روی تخته سنگهای درون آن دنیایی داشت پر از لذت و مروری بود برای اینکه یادبگیریم زلال باشیم و مرد تا مردانگی پیشه کنیم برای نجات غریق ! و امواج را درنوردیم تادر موج بازی ها نیفتیم و راه رستگاری را دریابیم و اسیر نگردیم ،کارون آموزگار خوبی بود و مدرسه اش باصفا ، صدایش در دل می نشست و موضوعاتی که برای درس انشا انتخاب می کرد پراز معنا بودند و شادابی و طراوت ‌می دادندکاری نداشت که علم بهتر است یا ثروت! ،کلاسش خستگی نمی آورد و فارغ التحصیلان مدرسه اش نخبگان و فرهیختگان جامعه شدند و نه فقط تن ها که روح را جلا می داد . حالا که پدر شده ام برای تربیت فرزندانم به الگوی تربیتی کارون تاسی می کنم و دوست دارم وی را در همان مدرسه نوجوانی ام ثبت نام کنم  ،از فرزندم می خواهم تا برای خرید از بقالی دوران ما که امروزه سوپر مارکت شده است راه میان بر را انتخاب کند و از درون رودخانه عبور کند فقط مواظب باشد پاچه های شلوارش خیس نشود ! او حذر می کند و ترجیح می دهد تا راه دورتر و مسافت بیشتر را برگزیند و از راه رودخانه عبور ننماید ! می گوید بوی نامطبوع و آزار دهنده اذیت می کند ،سگهای ولگرد ی که در ساحل اتراق کرده اند خود را تکان می دهند و لباس ما نجس می شود ، او را مختار می گذارم تا راهش را خود انتخاب کند همانگونه که خود انتخاب کرده بودم ! اما در این گفتگوی با فرزند می خواهم بگریم بر کاخهای کودکی ام که  جلوی چشمانم فرو می ریزند! حضور فرزندم مانع می شود نباید خود را بشکنم باید خویشتن دار باشم فقط آهی می کشم و دوباره به یاد می آورم نشستن در چمنزارهای کنار رودو جمع شدن برای حرکت جمعی در کارون روی تیوپ های لاستیکی پربادی که جای قایق بودند و با آنها شناگران مبتدی را آموزش می دادیم و لاستیکهای ما مال تراکتورهای کشاورزی بودند و می توانستند چند نفر را حمل کنند، گاهی زمزمه دوبیتی های باباطاهر یا فایز خوانی و صدای بلند همراه جماعتی که در گرمای سوزان تابستان روی تیوپ تراکتور از آبشارها تا کشتارگاه دل به کارون سپرده بودند پس ازشنیدن طنین خوش آهنگ جریان آب ،در سایه غروب ترانه های محلی را می خواندند: آی آی اُو بُردُم ،مترس،مترس سر کلکی!! حس خوبی می داد انگار دنیا در دست قایق سواران بود، فقط به زلالی رود می نگریستند و اندیشه می کردند و به تنبیه و تشر بزرگان درون خانه بعد از تیوب سواری نمی اندیشیدند ! امروز من به همراه نوجوانان قدیمی شوشتر وگتوند دوست دارم کسی مرثیه ای بخواند و بر بیکسی رود گریه کنم و در جایی که چمنزارش خشکیده است بر روی غبارهای فرونشسته از آسمان دیارم بنشینم و آنان که شبانه خاطره های نوجوانی ام را به سرقت بردند نفرین کنم !برایم چیزی نمانده است تا به فرزندم نشان دهم  و آب از روی تخته سنگها نمی خروشد ، نوجوانی ما آرام به دیاری دیگر رفت که نشانی اش را نمی دانیم اما می گویند مهربان رود را برای درمان موجودی نازا قربانی کرده اند تا زاینده شود ، آن آموزگار پیر مهربان  اشکهایش را از این کوچ اجباری به غربت پنهان می سازد و من اگر دانش آموز وفاداری باشم باید او را به خانه اش بازگردانم ، هیچ سرودی چون هلهله نوجوانان قدیمی کارون را به وجد نمی آرد . در کودکی کارون صورتم را می شست ، در نوجوانی تنم را ،در جوانی ازآن وضو می گرفتم،در میانسالی آرامش می داد و امروز مر ثیه می خواند ،کارون رفیق دجله و فرات است و عشق رادر هشت سال پرتلاطم جنوب با زلالی خویش و رفاقت با پاکترین مخلوقات عصر معاصر معنا کرد و هرگز از صدای خروش توپخانه دشمن نهراسید و خروشش نقشه های دشمن را نقش بر آب کرد و جریان داشت ، دلم گرفته است از اینکه در سوگواره غربت و تبعید آموزگار دانایم ،کارون سرفرازم از همان قدیمی هایی دیدم که خود از بچه های شناگر کارون بودند و تن با آن زلالی شستند، فداکاری و عروج پاکترین برادران خویش را در کنار کارون بارها به تماشا نشستند! وضویشان را برای نماز با کارون گرفتند، بیش از همه قداست این آب را می دانستند ! و متعجبم از این سکوت و پاشیدن نمک برزخمهایش و خود سوگواره کودکی خویش را برپا می کنند!! درسوگواره کودکی ، تبعید رود پیر من که ترانه می خواند بی اختیار مرثیه خوانت می کند! و در باور فرزندت نوشته های هیچ کتاب حماسی پذیرش نمی شود ، هیچ زمزمه آهنگین خوش الحان بر نمی خیزد ، انگار مولوی بشنو از نی را برای بلم ران سروده است ، آنگاه تاریخ را باید به تاریخ سپرد!  و کارون مادر رسومات بود و هست اگر جلای وطن نمود نشانی از اکابر نخواهد ماند و بیشتر باید برای شوشتر شهر اعجاز آب گریه کرد  .

/ 4 نظر / 21 بازدید
جباری

عجب زیبا و خوش نگار نوشته ای!! آفرین بر این حس و بر این ادبیات شیوا و جملات نغز

جباری

عجب زیبا و خوش نگار نوشته ای!! آفرین بر این حس و بر این ادبیات شیوا و جملات نغز

نادر

تورا من دوست ميدارم گل اميد مي كارم كه اين گوهر را دارم سرود شاد كارون را دوباره روز جشن آب خواهيم خواند خدا با ماست

نادر

تورا من دوست ميدارم گل اميد مي كارم كه اين گوهر را دارم سرود شاد كارون را دوباره روز جشن آب خواهيم خواند خدا با ماست