شوشترندا

صدایی که سالهاست گوش تاریخ را می نوازد و تاریخ با افتخار می شنودوراه را باز می یابد

 
پیرمرد مهربان
نویسنده : ع - سوارنژاد - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
 

پیرمردمهربان ، همسایه دیوار به دیوار خانه پدربزرگ بود .تا نگاهش می کردی لبخندی می زد و دودستش را بالا می برد و سلام می کرد انگار با دستانش تمام خوبیها را هدیه می دهد !کم حرف و متین و نجابت خاصی داشت اما وقتی تلنگری از گذشته می زدی و شوشترقدیم را به یادش می آوردی سخن بسیار می گفت و شخصیتهای مختلف را از عمق وجود یاد می کرد و حتی از چینش ظروف در طاقچه های خانه با حس و حال عجیبی می گفت وهر کلامش دریایی رمز و راز داشت که خود می دانست !وقتی از همسایه هایش نام می برد لحظه ای سکوت می کرد و نگاهش را به بالا می دوخت ! اشکهایش را پنهان می نمود و بغضش را فرو می داد ومی شد از درون حس پیرمرد و تکان دستهایش راز اشکهایش را یافت .روزی از او درمورد نام خانوادگی اش پرسیدم ابتدا کمی از سابقه فامیلی خودم گفت و کودکی اش بر بام خانه و نگاه انداختن در درون حیاط خانه پدر بزرگ و نشستن به تماشای گوسفندانی که در کنار دیوار خشتی حیاط قرارشان داده اند و علوفه جلویشان ریخته اند تا خوب سیر شوند و فربه تا به دست سلاخ سپرده شوند و عایداتی بیشتری نصیب گردد!با صدای اهل خانه مجبور می شد به سرعت راه پله ها را بگیرد و از بام به زیر آید حکایتش که تمام شد بازهم لبخندی هدیه  کرد و گفت : اجداد ما کالاهایی را از شوشتر که در قدیم مرکز تجاری بود به نقاط جهان صادر می کردند و با کشتی هایی که به آنها مرکب می گفتند کالاها را به بندرگاه خرمشهر می رساندند و از آنجا به عراق یا هند می فرستادند ! روزی اجناس و اموال مربوط به ما را راهزنان بردند واز سرمایه ما چیزی نماند همه نگران بودند و مرحوم والد تو صیه می کردند که نگران نباشید زیرا این اموال از راه حلال کسب شده اند و حرامی ها نمی توانند از حلقوم شان به زیر برند ! بعد از چندی اموال را یافتند و همه می گفتند که مال حلال به صاحبش برمی گردد و گم نمی شود و با این ماجرا که بین اهالی شوشتر ماند نام خانوادگی ما شد .اندکی با او شوخی کردم و دستهایش را در دستانم فشار دادم و دوست داشتم آنها را ببوسم اما مجالی نبود و آخرین دیدار مان شد و رفتیم تا با حلول هلال رمضان آنجایی که سفره ضیافت خدا پهن شد و درهای بهشت باز و لبها به ذکر، پیامکی برایم ارسال شد و نوشته بودند : حاج محمد علی حلالی زاده ابوی گرامی برادر امید حلالی دارفانی را وداع گفت.یعنی دفتر زندگی اش بسته شد! مبهوت ماندم و اندکی خاطره ها را مرور کردم و اشک همراهم شد که براستی اگر اشکها به یاری دل نمی آمدند چه می شد ؟

روحش شاد باد ،یادگاری از مردان کهن بود که شکوه و عظمت شوشتر را آنان رقم زده اند و به ما سپرده اند و با پاسداشت این هویت و پیشینه از آنان قدر شناسی کنیم.