شوشترندا

صدایی که سالهاست گوش تاریخ را می نوازد و تاریخ با افتخار می شنودوراه را باز می یابد

 
گریه غربت
نویسنده : ع - سوارنژاد - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩
 

برای شوشتر

گریه ام می گیرد

گاه از سر شوق 

و زیبایی پهنه کارون

تماشای داریون

گاهی به عبور

از کوچه خاطره هایم

که از ویرانی ساباتش

بن بست است !

عجب!

 

ازکوچه نوجوانیم

نجوای غریب و غریبه می آید

اما ،مزارها آشنا!

بی بوی تافتون

خالی از جنب و جوش بازیها

کوزه های شکسته روی بام

ماست در کیسه های بقالی

بر سکو هیچ پیر مردی نیست

روی دیوارهای هیچ خانه 

دست نوشته یادگاری نیست!

به یقین در درون دیگ

روی اجاق

خبری هم ز،قرمه سبزی نیست

بر روی کاشی شکسته طاق

نامی از نامهای نامی نیست!

سنگفرش کوچه خشتی نیست

اشکهایم به خاک می افتد

عابری با نگاه پر آژند

قهقهه می زند به احوالم

می رود با شتاب از کوچه

سهم گریه ام از او لبخند

هرقدم پشت سر اشارت داشت

به کجا خیره مانده ام مبهوت!

باز در شتاب هر گامی

خشم از حضور سر زده ام

به زبانی 

که من نمیدانم !

گریه ام می گیرد 

اما،می ماند سرفراز

شهر شکوه آب

با مام مهربان خویش 

 

گریه می کند بر نامهربانیم !

از این گریه

گریه ام می گیرد.